
ساعت 5:12 صبح، درست وقتی لب تاب را باز کردم که از دو چیز به وجد آمده بودم، یک این که چقدرم دلم می خواست توی اتاق مستقلم تا صبح سرگرم خودم باشم و دیگری احساسات فوق العاده جدیدم. دو سه ساعت پیش ، مردی ر...
ادامه مطلب
اتفاق ها ، چه بخواهی و چه نخواهی می افتند . حال اگر دستانشان را بگیری ، کمی دیر تر ، ولی می افتند و دودمانت را به باد می دهند . مانند کودک بی تعادلی که بارها زمین می خورد تا راه رفتن بیاموزد . تو چه ؟ اتفاق های زندگی ات چند بار افتاده اند و نتوانستی دستشان را بگیری ؟ هنوز یاد نگرفتی زندگی کردن را ؟ نه هنوز...شاید اتفاقات کسی که زندگی کردن را آموخته هم ، زمین بخورد ! ولی دیگر کودک نابالغ نیست . آدم بزرگ ها هم می خورند زمین گاهی ... ولی نه مانند کودک !...
ادامه مطلب
شمارش معکوس تا سه شنبه........
ادامه مطلب
زندگیم پر شده از روز هایی که ازشون لذت نمی برم . پر شده از روز هایی که عصبانی می شم ، پر شده از روز هایی که نمی خندم . پر شده از روز هایی که دوستام میگن چرا میریزی تو خودت ! قبلا روز هام با یه حالت اضطراب همراه بود ؛ دلم میخواست خشممو از زندگی خودم پس بزنم و خودم باهاش مبارزه کنم ، بلکم در نتیجه حالم خوب بشه ... اما این روزها غمگینم ، نه بی اعصابم ، نه می پرم به کسی ... فقط غمگینم ... راضی نیستم از الانم ، روز هایی که لذت میبرم ازشون انگشت شمار شده ؛ نوشتن هم حالمو خوب نمی کنه ، فقط دلم میخواست ...
ادامه مطلب
دوباره یه آخر هفته جدید اومد و یک نواختی زندگیم شدید تر شد. اما هرازچند گاهی که پست های وبلاگمو بازبینی می کنم میبینم یه موضوع تکراریه که داره تو نوشتار های مختلف تکرار می شه . اونم چیزی نیست جز یک نواختی .xa0 فکر کنم نوشتن ده تا پست تکراری بهم فهمونده باشه که با غر زدن هیچ چیز درست نمیشه . بنابراین سعی می کنم توی هر پست چیزی بنویسم ک حداقل مبحثش دو سه تا فرق داشته باشه با پستای قبلی ! یک نواخت نباشه وبلاگ ..xa0 بعد مدت ها رفتم تو گوگل درایوم .. یه فایل و باز کردم و در نهایت اشک شوق دیدم که تنها...
ادامه مطلب