اصلا مهم نیست که الهه ام که بود ، منظورم این است که مشخصاتش مهم نیست . ولی الهه من بود ، این یک واقعیت است که برای کل داستان کافی است . او ، امروز رو به روی من ایستاده . می خواهد حرف بزند ولی نمی تواند . ترسناک است ،ترسناک و اعجاب انگیز . کاش می توانستم جلوی دهانش را بگیرم و بگویم امروز نه ! ولی اراده اش راسخ بود . بدون اغراق بگویم ، من امروز مرگ را به چشم دیدم . درست زمانی که رو به رویم ایستاده بود و من هم آن طرف جاده که به بیراهه می رود ، خودم را برای هر حرفی آماده کرده بودم .
نفس گرفت و شروع کرد . نمی خواستم بشنوم ، هوا به اندازه کافی سرد بود و لحنش ، هوا را چند برابر بدتر می کرد . جاده تاریک تاریک بود ؛ حاشیه های جاده هم چیزی نبود جز برف . مهم نبود ، ولی دوست داشتم تمام کند و بگوید اصلا حرفی نیست ! بیا دنبال نجات دادن خودمان باشیم . آخر میان این برف و تاریکی هوا چه کسی به دادمان می رسد ؟
توجهی به حرفم نکرد ، شاید به خاطر این بود که همه این حرف ها میان افکارم غوطه ور بودند و هیچگاه به زبان نیامدند .
بیا اینور جاده ، الان یه ماشینی میاد خطرناکه !
حرفتو بزن ! می شنوم
نمی شنیدم ، دروغ گفتم . ولی یک جا حرفش را باید می زد دیگر ! برف قطع شده بود ولی هوا به شدت سرد بود . با این که می دانستم سردش نمی شود ، نیرویی مرا کشاند سمتش تا شال گردنم را بندازم دور بازوهایش . صدایش را بالا برد :
همونجا بمون ، حرفمو بزنم بعد .
رو به روی هم بودیم ، چشم توی چشم . اراده ای که توی صورتش برق می زد ، حاکی از این بود که کاملا مصمم است میان سرما ، درست همانجا توی همان وضعیت حرفش را بزند و خلاص :
میشه نگاه نکنی تو چشمام ؟
نه نمیشه . منو تو فاصله ده متری وایسوندی که چی ؟ چی می خوای بگی ؟
بخدا نمی خواستم آنطور حرف بزنم . ولی اعصابم مشوش بود ، فقط می خواستم تکلیفم را بدانم . جاده از هر دو طرف به برهوت می رسید . یعنی بیراهه و از هیچ جا هدف نداشت . ما گیر کرده بودیم ، کسی هم برای نجات پیدا نشده بود ولی نمی دانم ، چرا کلید کرده بود روی همین جاده ، رو در رو حرفش را بزند .
میدونی که ما راهمون نمیخوره به هم دیگه ؟
کل بدنم همزمان خشک شد . نه از سرما ، چرا از سرما ! وحشت کرده بودم از حرف هایش . با این که ته دلم مطمئن بودم این بحث را پیش می کشد ولی نمی خواستم باور کنم .
چرا باید الان این حرفو پیش بکشی ؟ نمیبینی تو چه مخمصه ای گیر افتادیم ؟
جواب منو بده ، می دونی که باید تموم کنیم دیگه نه؟
دست هایش را کرده بود توی جیب هایش و زل زده بود به برهوت . به من نگاه نمی کرد ، اصلا از نگاه فیس تو فیس خوشش نمی آمد .
می خوام همین الان تکلیفمون مشخص بشه . خودت می دونی که این رابطه راه و به جایی نمی بره !
برف دوباره شروع کرد به باریدن . بغض توی گلو ، اذیتم می کرد . می خواستم فریاد بکشم و از حقم ، از رابطه ام دفاع کنم ولی نتوانستم . در یک آن ، کل وجودم را ضعف گرفت و تبدیل شدم به یک شنونده بی مصرف . بارش برف تصویر واضح بینمان را تار کرد ، ولی صدایش می رسید.
به محض این که رسیدیم تهران ، ازت می خوام همه چی و فراموش کنیم . ولی الان ، متاسفانه به کمک هم نیاز داریم . خب ؟
برف شدید تر شد . نمی دانم صدای هیاهوی باد بود یا تن صدای رعب انگیزش . علاوه بر تصویر ، صدا هم وجود نداشت ولی سردی وجودش را خیلی خیلی خوب می توانستم احساس کنم . برف های روی جاده ، چند دقیقه بیشتر نبود که آب شده بودند اما برف دوباره خیسی را کشاند تا بالای چکمه هایم . از مچ پا یخ زدم . فکر کردم صدایش را شنیدم ولی توهم بود.
می بینی منو ؟ دارم حرف می زنم . نمی خوای حرفی بزنی ؟ سکوت نشونه رضاست نه ؟
سکوت به معنای خواب ابدی است ! بوی مرگ می دهد . هیچ وقت نتوانستم آن احمق هایی را درک کنم که سکوت را نشانه رضایت می دانستند . سردی از مچ پا رسید به بدنم و نقش زمین شدم . این یعنی خود فاجعه ! کل برف ها جذب بدنم شدند و تصویر پیش رویم تار شد . من بودم و یک جاده که دراز کشیده بودم در عرضش!
می دانستم که این نفس های آخرم بود که دیگر سردی یخبندان روی جاده را حس نمی کردم . فقط می دانستم که هوشیاری ام دارد می آید زیر صفر . دیگر هیچی نفهمیدم . هیچی هیچی ! صفر صفر .... یک خواب شیرین ابدی که مقصرش هیچ کس نبود جز خودم ! چون نتوانستم خفه اش کنم که حداقل ، این حرف را میان این تند باد پیش نکشد...
پس از گذشت یک ماه ، بلاخره از خواب ابدی ام زدم و از نقطه صفر هوشیاری برگشتم به حال ! به همین دنیای فانی . هیچ وقت معجزه را باور نمی کردم ، ولی الان باور کردم چون می دانم دستی بود که مرا از میان یخبندان رساند به تخت بیمارستان .... صداها واضح بودند :
فردا منتقلش می کنیم به بخش...
یعنی حالش خوبه ؟
از من و شما بهتر !
تصویر هم واضح بود . یک جفت چشم پشیمان با دسته گلی بالای سرم . یک ماه الافمان کردی سر یک شوخی مسخره دیوانه ؟؟ حق داشت که جواب قانع کننده ای نداشته باشد...
دریای تلخ...ما را در سایت دریای تلخ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65