داستان مبهمی ، استخراج شده از یک ذهن شلوغ !

خرید بک لینک

اصلا مهم نیست که الهه ام که بود ، منظورم این است که مشخصاتش مهم نیست . ولی الهه من بود ، این یک واقعیت است که برای کل داستان کافی است . او ، امروز رو به روی من ایستاده . می خواهد حرف بزند ولی نمی تواند . ترسناک است ،ترسناک و اعجاب انگیز . کاش می توانستم جلوی دهانش را بگیرم و بگویم امروز نه ! ولی اراده اش راسخ بود . بدون اغراق بگویم ، من امروز مرگ را به چشم دیدم . درست زمانی که رو به رویم ایستاده بود و من هم آن طرف جاده که به بیراهه می رود ، خودم را برای هر حرفی آماده کرده بودم .

نفس گرفت و شروع کرد . نمی خواستم بشنوم ، هوا به اندازه کافی سرد بود و لحنش ، هوا را چند برابر بدتر می کرد . جاده تاریک تاریک بود ؛ حاشیه های جاده هم چیزی نبود جز برف . مهم نبود ، ولی دوست داشتم تمام کند و بگوید اصلا حرفی نیست ! بیا دنبال نجات دادن خودمان باشیم . آخر میان این برف و تاریکی هوا چه کسی به دادمان می رسد ؟

توجهی به حرفم نکرد ، شاید به خاطر این بود که همه این حرف ها میان افکارم غوطه ور بودند و هیچگاه به زبان نیامدند .

بیا اینور جاده ، الان یه ماشینی میاد خطرناکه !

حرفتو بزن ! می شنوم

نمی شنیدم ، دروغ گفتم . ولی یک جا حرفش را باید می زد دیگر ! برف قطع شده بود ولی هوا به شدت سرد بود . با این که می دانستم سردش نمی شود ، نیرویی مرا کشاند سمتش تا شال گردنم را بندازم دور بازوهایش . صدایش را بالا برد :

همونجا بمون ، حرفمو بزنم بعد .

رو به روی هم بودیم ، چشم توی چشم . اراده ای که توی صورتش برق می زد ، حاکی از این بود که کاملا مصمم است میان سرما ، درست همانجا توی همان وضعیت حرفش را بزند و خلاص :

میشه نگاه نکنی تو چشمام ؟

نه نمیشه . منو تو فاصله ده متری وایسوندی که چی ؟ چی می خوای بگی ؟

بخدا نمی خواستم آنطور حرف بزنم . ولی اعصابم مشوش بود ، فقط می خواستم تکلیفم را بدانم . جاده از هر دو طرف به برهوت می رسید . یعنی بیراهه و از هیچ جا هدف نداشت . ما گیر کرده بودیم ، کسی هم برای نجات پیدا نشده بود ولی نمی دانم ، چرا کلید کرده بود روی همین جاده ، رو در رو حرفش را بزند .

میدونی که ما راهمون نمیخوره به هم دیگه ؟

کل بدنم همزمان خشک شد . نه از سرما ، چرا از سرما ! وحشت کرده بودم از حرف هایش . با این که ته دلم مطمئن بودم این بحث را پیش می کشد ولی نمی خواستم باور کنم .

چرا باید الان این حرفو پیش بکشی ؟ نمیبینی تو چه مخمصه ای گیر افتادیم ؟

جواب منو بده ، می دونی که باید تموم کنیم دیگه نه؟

دست هایش را کرده بود توی جیب هایش و زل زده بود به برهوت . به من نگاه نمی کرد ، اصلا از نگاه فیس تو فیس خوشش نمی آمد .

می خوام همین الان تکلیفمون مشخص بشه . خودت می دونی که این رابطه راه و به جایی نمی بره !

برف دوباره شروع کرد به باریدن . بغض توی گلو ، اذیتم می کرد . می خواستم فریاد بکشم و از حقم ، از رابطه ام دفاع کنم ولی نتوانستم . در یک آن ، کل وجودم را ضعف گرفت و تبدیل شدم به یک شنونده بی مصرف . بارش برف تصویر واضح بینمان را تار کرد ، ولی صدایش می رسید.

به محض این که رسیدیم تهران ، ازت می خوام همه چی و فراموش کنیم . ولی الان ، متاسفانه به کمک هم نیاز داریم . خب ؟

برف شدید تر شد . نمی دانم صدای هیاهوی باد بود یا تن صدای رعب انگیزش . علاوه بر تصویر ، صدا هم وجود نداشت ولی سردی وجودش را خیلی خیلی خوب می توانستم احساس کنم . برف های روی جاده ، چند دقیقه بیشتر نبود که آب شده بودند اما برف دوباره خیسی را کشاند تا بالای چکمه هایم . از مچ پا یخ زدم . فکر کردم صدایش را شنیدم ولی توهم بود.

می بینی منو ؟ دارم حرف می زنم . نمی خوای حرفی بزنی ؟ سکوت نشونه رضاست نه ؟

سکوت به معنای خواب ابدی است ! بوی مرگ می دهد . هیچ وقت نتوانستم آن احمق هایی را درک کنم که سکوت را نشانه رضایت می دانستند . سردی از مچ پا رسید به بدنم و نقش زمین شدم . این یعنی خود فاجعه ! کل برف ها جذب بدنم شدند و تصویر پیش رویم تار شد . من بودم و یک جاده که دراز کشیده بودم در عرضش!

می دانستم که این نفس های آخرم بود که دیگر سردی یخبندان روی جاده را حس نمی کردم . فقط می دانستم که هوشیاری ام دارد می آید زیر صفر . دیگر هیچی نفهمیدم . هیچی هیچی ! صفر صفر .... یک خواب شیرین ابدی که مقصرش هیچ کس نبود جز خودم ! چون نتوانستم خفه اش کنم که حداقل ، این حرف را میان این تند باد پیش نکشد...

پس از گذشت یک ماه ، بلاخره از خواب ابدی ام زدم و از نقطه صفر هوشیاری برگشتم به حال ! به همین دنیای فانی . هیچ وقت معجزه را باور نمی کردم ، ولی الان باور کردم چون می دانم دستی بود که مرا از میان یخبندان رساند به تخت بیمارستان .... صداها واضح بودند :

فردا منتقلش می کنیم به بخش...

یعنی حالش خوبه ؟

از من و شما بهتر !

تصویر هم واضح بود . یک جفت چشم پشیمان با دسته گلی بالای سرم . یک ماه الافمان کردی سر یک شوخی مسخره دیوانه ؟؟ حق داشت که جواب قانع کننده ای نداشته باشد...

دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی