چکیده
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 21:42
از لحظه ای که اومدی توی زندگیم، تا لحظه ای که رفتی دست از نوشتن نکشیدم. ولی خب، رفتی و من موندم با مشتی از جمله های بی سر و تهی که کنار تو رقم خورد:--مگر این که خودکار از صراحت کلام بکاهد--مانند مخلوط
Valuble drafts
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 21:42
با تنی سرد و سینه ای لبریز شده از درد، سرانجام، رها خواهیم شد.از این بررخ محصور شده خواهیم گریخت. روا نیست داستان پر فراز و نشیبمان بی فرجام بمیرد!تنها اگر وجودی باقی ماند و عرضه ای ته نکشید، به جای هردویمان می جنگم.برای آزادی، و آرامشی که دریغ شد.
Still beating
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 21:42
امشب با همه شب های مزخرف دیگه فرق می کنه. مطمئنم! می دونی چرا؟ چون دیگه فرار نمی کردم.عجیبه، قبول دارم.اما این بار دست از فرار کشیدم و نه به خاطر این که خسته شدم! نه، نمی دونم چی بود که سایه نحسش و از
Fellow
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:50
چیزی میان محفظهِ جمجمه ام گیر کرده رفیق. لا به لای سیم کشی درهم تنیده عصب هایم، یک فکر از پردازش جا مانده؛ همانند یک پتک بر سرم کوبیده می شود. زمزمه می کند: خوب فکر کن، چرا هرگز نمی توانی رفیق در خوری
Shit
-
تاریخ: 1398/9/22 ساعت: 10:21
سلاخیِ کالبدی بی نفس،دل سپرده به خاک و فراموشی،وصف حال من استکه بعد از این همه، باز هم برای تو می نویسم.حرف هایم آنقدر هست که قلم لج کند،و من را از ادامهِ شکافتن جسد بازدارد.مثل تویی که لج کرد،و هویتش
بداهه یاوه گویی
-
تاریخ: 1398/9/22 ساعت: 10:21
قطرات آب یخ، همانند مشتی شیشهِ خرد شده، بر سر و شانه م فرو می ریخت.درد می گرفت، آرام می گرفتم.خیلی عمیق نفس می کشیدم. یادم هست. برای این که هوشیار بمانم، برای این که برپا بمانم، برای این که 'زنده' بمانم. پاره ای از خاطرات آسیب دیده، به همراه سردی بی نهایت آب،انتهای کرختی و بی اهمیتی من. چه می کرد آب...
Click
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
من را عفو کنید، عمیقا از کرده خویش حیران و پریشانم. در دم حواسم پرت شد،تنها لحظه ای غفلت کردم از این که چقدر تنها و غریب شدم.صمیمانه پوزش می طلبم! ...
Oh
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
Damn it!Damn it.Think, I think I should've written by now?How should I ever face this pile of feelings
شانزدهمی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
سنگِ صبور زیبای من، گرچه دیگر نمی توانم عقب بکشم، و آمده ام که بنای ماندن بسازم،باور کن،من خود از حضورِ آزاردهندهِ خویش حیرانم. پ ن:برای تولد بود و درسته تاخیر داره، ولی همون شب نوشته شده، اونم توی بیمارستان. یه تولد خفنی بود با خویشتن. پ ن 2: من از خودم بابت هر هتک حرمتی عذر می خوام، منظور واضحه دی...
بد و بدتر
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
چرا همیشه بدتر و انتخاب کردم به امید این که همه چی درست میشه ؟ چی ، چی دیدم که انقدر آگاهانه دارم حماقت می کنم؟خنجری که تا دسته فرو رفت توی کمرم ، به درک!تنهایی بی وقت و رفقای بی معرفت ، به درک ! چرا
صبر
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
فکر می کنم تنها چیزی که به آن تسلط نسبی دارم ، صبر است. به معنای بهتر وادار ساختن نفسم برای صبر کردن ، به امید این که به طور حتم اوضاع بهتر خواهد شد.نه! من در همه چیز خوب نیستم!حماقت کردم، بسیار، بسیا
roots
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
اول از همه ، آن که خداراشکر این صفحه را نمی خوانی، احتمالا هیچ وقت به آن سر نمی زنی و حتی کمی کنجکاو نمی شوی که چه ممکن است نوشته باشم.شایدهم فکر می کنی هرگز نمی نویسم ولی چرا! عشقت چنان زد به ریشه ها
شب بیداری، عین جغد
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
ساعت 5:12 صبح، درست وقتی لب تاب را باز کردم که از دو چیز به وجد آمده بودم، یک این که چقدرم دلم می خواست توی اتاق مستقلم تا صبح سرگرم خودم باشم و دیگری احساسات فوق العاده جدیدم. دو سه ساعت پیش ، مردی ر
مات، کیش و مات
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
باورم نمی شد، انگار که در کسری از شب ورق به کلی برگردد. می خواستم همانجا بودی، توی اتاقم و با دو دستم صورتت را قاب می کردم. بعد زل می زدم میان چشمانت و آن چه را می خواندم که با چشمان خودم هرگز باور نم
Last Alart
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
دستم و تکیه می دم به دیوار کنارت تا راهت و سد کنم و نتونی بری، زل می زنم توی چشمات با این که ازم بیشتر از یه سر و گردن بلندتری. نمیتونم بذارم دوباره بری و چیزهایی و با خودت ببری که مدتها از داشتنشون م
عطش
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
در طول مدت این چندشب، مغزم منفجر شده از کلمات نوپا و متن های بدیع، آن هم فقط برای تو.بزرگ ترین نویسنده ها با آماده ترین ذهن ها، از این الهام قدرتمند ،بسیار محرومند تا من،که می توانم روزی چندکتابخانه ر
سر نخواستنت دعواست!
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
از همه جا بی خبر بودم، زل زده بودم به ماشینا که داداشم دونه دونه جا می ذاشت و هردفعه م کلی غر به جون می خرید. یهویی توی ماشین بحث بالا گرفت که شرایط برای بچه دار شدن خوب نیست، سنمون داره میره بالا و ا
...
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
زل زدم به دیوار رو به روم ، برای چندثانیه یا حتی چنددقیقه، خداوکیلی نفهمیدم چطوری گذشت.صورتم گر که گرفت، خیس که شد، تازه فهمیدم داشتم گریه می کردم.انگشتامو از زیر تی شرتم گذاشتم روی قفسه سینه م، کف دس
End
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:37
نشسته ام دقیقا صف اول، بیخ گوش مادرم. هرگز حتی گمان نمی کردم گرد پایم به این قسمت برسد. اینجا، آخر با جاهای دیگر خیلی فرق می کند. از صف دوم به بعد، بحث سوگواری نیست، بحث حضور است که اگر نباشد، چه می گ
no title
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 10:28
جایی بودم که نباید می بودم ، کاری کردم که هیچ وقت نباید می کردم. با همه قدرت بحث اعتماد و پس می زدم توی ذهنم ، یه چیز چندساعته من و راضی می کرد.شروعی کردم که درست و غلطش هیچ جوره برام اهمیتی نداشت، گر